تبليغاتX
تراوشات
 
تراوشات
 
 
نوشتن : فرار از خود ! بازگشت به خود . . .
 
فکرش رو هم نمی کردم یه روزی مجبور شم عشق بورزم

جبرا تو عاشق می کنی . . . . . .!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:48  توسط غروب  | 
هم دلم گرقته !

هم اعصاب ندارم !

اگر روانپزشکی نزدیکم بود حتما بستریم میکرد !

. . . .چه شده ام؟

می روم بخوابم! شاید معجزه شد !

-----------------

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:3  توسط غروب  | 
دنبال تو می گشتم  ، می گردم تو یافت نمی شوی ! مجبور می شوم در ذهنم تو را نقاشی کنم خط خطی می شوی !آن هم خود به خود . . تو دوری خیلی دور ، شاید هم من آماده ی پذیرفتنت نیستم !تو عجیب معرکه ای! من نمی توانم بنویسمت حتی طرح تو را تخیل کردن ممکنم نیست. . . نزدیک بیا به التماس افتاده ام نزدیک بیا ! شاید نزدیک اگر بیایی بیفتم و تمام شوم ولی از دوریت بهتر است ! گرمایم به  حرارت تو عشق کند من دنیا را برده ام !

همین سالار. . . . .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:43  توسط غروب  | 
پک های ممتد و کوتاه و سطحی به سیگار more  که اولین بار است گوشه ی لبم را مینوازد غیر سردرد چیزی برایم نداشت ! نه   نه  !برای  آرامش  در درگیری با یاد حسن باید دنبال چیز دیگری بود. . .

 

ـ می گویند زنها این سیگا ر را می کشند ! . . خنک است ولی ت. . . ی هم هست ! ! ! !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:4  توسط غروب  | 
دوستم می گوید به همه ! به  همه  هر چند وقت یک بار باید رید ! ( کمال عذر خواهی از به کار بردن این کلمه به جهت حفظ امانت ) و گرنه پررو می شوند !  واین کار راهم مرتب و متین انجام می دهد.

اولها می خندیدم حالا حالا کمی باورم دارد می شود. . .!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:36  توسط غروب  | 
در جنگ های تن به تن آغاز می شویم

این رسم ماست در کفن اغاز می شویم

 

از صبحگاه آیینه از ابتدای خویش

از انتهای خویشتن آغاز می شویم

 

آرام در قلمرو شب رخنه می کنیم

همپای صبح دفعتا اغاز می شویم                 (اشعار از امید مهدی نژاد)

کاملا و کلا حس می کنم رکود وبلاگی خاصی در انجمن محترم و نا محترم بلاگرهای یک نسل خاص حاکم شده است یعنی باید منتظر بازنشستگی  یک نسل بود ؟ ! هیچ چیز معلوم نیست باید صبر کرد ودید !( خواهش می کنم موقع خواندن این سطرها به خودتان جو دهید و جر بخورید !!) ونویسنده را به علت یافتن این نکته مهم تشویق کنید .

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:54  توسط غروب  | 
وقت

              سبکی

 است

             امشب

باید خالی شویم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:18  توسط غروب  | 
مطلبی نداشتیم این جمله را بیان کردیم :

بی هویتی وبلاگی ! وبلاگهای بی هویت !

چنانچه  این جمله در نظرتان خیلی خیلی مقبول افتاده و ما را در ذهنتان آدم فیل سو فی به بار نشانده حتما زرت و زرت از ما شماره بخواهید و بگویید که طلبه ی رفاقت با ما هستید و ما هم ناز کنیم و شما باز از ما درخواست دیداری ولو کوتاه بعد افطار کنید  و ما هم که بالطبع رد کرده و اسب خویش بر صفحه ی دل شما خواهیم راند البته سعی کنید حتما دختر باشید و ماشینی هم از میانگین ۱۷۸۰۰۰۰۰(زانتیای دست دوم ) به بالا داشته باشید و ترجیحا از آن بالای شهر  ،و این دور را ۳ شب یک بار بر رسم فراق عشاق ادامه دهید !  و البته اگر پسر بودید  اصرار خود را بکنید شاید ِشاید بشود

* پی اش نوشتیم : با حجاب ولی خوشتیپ باشید تا در صدر جدول قرار بگیرید

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:11  توسط غروب  | 
ـ صدای موسیقی بی کلام  (پیانو  کلایدرمن - خوشه های گندم )  را تو خیلی دوست داری که گیر آورده ام و گذاشته ام یک ریز بزند و ساعت ۱ شب رانندگی در خیابانهای خلوت هم  تمایل توست که من انجام  می دهم و شیشه ی نیمه باز ماشین و بوی سیگار کاپتاب بلک ! همه وهمه خوبند چون تو دوست داری و البته که هر چه تو دوست بداری خوب است !  و آب میوه در دربند و سر به سر هم گذاشتن نصف شب عالی است چون تو با اینها می خندی !  و من  سرشار از با تو بودن ،همه چیز ترنم گرفته فقط ! فقط  . . .فقط  حیف

.

.

.

- فقط حیف که تو پسری حسن جان !  اه

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:8  توسط غروب  | 
دختر نسبتا بد حجابی در ماشین امد و کنارم نشست خودش را بد به من چسباند و بدتر اینکه خوشگل هم بود

 

و فهمیدم دینداری واقعا سخت شده.!!!!!!!!!

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:21  توسط غروب  | 
 
  بالا